تبلیغات



روایت پرویز پرستویی از یک کیف قاپی

روایت پرویز پرستویی از یک کیف قاپی

کد خبر: 154849 | تاریخ خبر: 07/10/1395

'; } function SendToFiend_CallBack(res) { if (res.value == "") { closePopups('popup_01'); alert('با موفقیت ارسال شد'); ResultText.innerHTML = divbody; } else ResultText.innerHTML = res.value; } function SendTAllF() { divbody = ResultText.innerHTML var data = '$155709$' + document.getElementById('ctl00_ctl00_MainContentPlaceHolder_MainContentPlaceHolder_Ajaxsendfriend_uc1_NameTBX').value +'$' + document.getElementById('EmailTBX').value+'$0$'; AjaxSendFriend_UC.SendTAllF(data , SendTAllF_CallBack); ResultText.innerHTML = '
  ...

'; } function SendTAllF_CallBack(res) { if (res.value == "") { closePopups('popup_01') alert('با موفقیت ارسال شد'); ResultText.innerHTML = divbody; } else ResultText.innerHTML = res.value; } function ShowPopup(layer, obj) { $(".popup").colorbox({ width: "300px", inline: true, href: "#ResultText" }); //var objLayer = document.getElementById(layer); //doPopup(objLayer,obj) }
پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران - تهران

هنرپیشه فیلم بادیگارد نوشت: زن درست جلوی ماشین ما که به خاطر ترافیک، سرعتش بسیار کم است، نقش زمین می شود؛ پسرک کیف او را بین زمین و آسمان می قاپد؛ موتور می غرد و به راست می پیچد؛ همه مبهوت تر از آن هستند که واکنشی نشان بدهند ... یا شاید ترسان تر از آن...

پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران، پرویز پرستویی هنرپیشه فیلم های امام علی(ع)، آژانس شیشه ای، آدم برفی و ... در پست اینستاگرام خود نوشت: 

دارم از میدان راه آهن به طرف میدان شوش می روم. مسیر محل کارم... ترافیک است و قدم قدم جلو می روم. صدای بلند یک جوانک سیزده چهارده ساله توجهم را جلب می کند. حدود بیست متر جلوتر از اتومبیل من، زیر بغل زن نسبتا مسنی را گرفته و دارد به حالتی شبیه کشیدن، او را از بین ماشین هایی که یکدیگر را تنگ در بغل گرفته اند، رد میکند. "هزار دفعه بهت گفتم نیا دم مدرسه لامصب!" مادر قطره اشکش را با لبه چادرش، از گوشه چشمانش پاک می کند. "گفتم رفتی اردو... دلم شور زد!" پسرک صدایش را بالاتر میبرد: "با کدوم پول رفتم اردو؟! از سر قبر بابام آوردم؟! " از خیابان رد شده اند. زن می خواهد به داخل کوچه ای بپیچد. " کیفت رو بده من ببرم خونه..." " لازم نکرده..." تمام خشمش را روی زمین تف می کند و برمی گردد تا دوباره از خیابان رد شود. نگاه گر گرفته اش به ماشین هاست... من به او رسیدم. نگاهی به داخل اتومبیل من می اندازد. نگاهش وحشی و بی تمرکز است. کوله پشتی اش را روی کاپوت ماشین کناری می کوبد ولی راننده چیزی به او نمی گوید! جراتش را ندارد! من کمی جلوتر می روم. پسرک از خیابان گذشته... این طرف، یک نفر همسن و سال خودش منتظرش است. با موتور. من از هر دو رد شدم.
به میدان رسیدم و می خواهم به سمت راست بپیچم. یک موتور با سرعت به من می رسد... پسرکی که ترک راننده نشسته با کوله پشتی اش به کمر زنی که از خیابان رد می شود می کوبد؛ زن درست جلوی ماشین ما که به خاطر ترافیک، سرعتش بسیار کم است، نقش زمین می شود؛ پسرک کیف او را بین زمین و آسمان می قاپد؛ موتور می غرد و به راست می پیچد؛ همه مبهوت تر از آن هستند که واکنشی نشان بدهند ... یا شاید ترسان تر از آن...
زن را بلند کردم. نگران زانو و آرنج زخمی اش نیست. " حقوق گرفته بودم... خرج ماه خودم و بچه هام بود... مادرش به عزاش بشینه..."
نفرین زن مثل گردباد در سرم می پیچید... و زنی را به خاطر می آورم که دلش شور زده بود... و پسری که میخواست به اردو برود...
و موتور مدت ها بود که رفته بود...

انتهای پیام /*